تبلیغات
ائمه اطهار - قلم، کاغذ، نان


امروز :
ائمه اطهار

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 1392/06/3



به ادامه مطلب بروید
معلم رو به غلامانش کرد و گفت: هر کدام سبدی بردارید و به دنبالم بیایید! یکی از غلامان سبد گوشت بریان‌شده را برداشت و بقیه هم سبدهای نان و میوه‌های تازه و رسیده را برداشتند و به دنبالش راه افتادند. اضطراب و نگرانی تمام وجود او را پر کرده بود؛ این دفعة سومی بود که به در خانة زندانبان می‌رفت. هر بار همسر زندانبان پس از گرفتن سبدهای نان، میوه و گوشت، درِ خانه را به روی او بسته بود. او باید زندانبان را می‌دید.

معلم، همچنان که از کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر عبور می‌کرد، نگاهش به در خانة مختار افتاد. مختار را خوب می‌شناخت. یعنی همة مردم شهر او را می‌شناختند. خانه‌اش نزدیک مسجد بود. هنگامی که مسلم وارد کوفه شد به خانة او رفت و مردم دسته‌دسته برای بیعت با او به خانة مختار می‌آمدند.

همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، تا آنکه عبیدالله امیر کوفه شد. در همین فکر بود که خود را جلوِ در خانة زندانبان دید. چند بار کلون در را کوبید و به انتظار، گوشه‌ای ایستاد. پس از اندک زمانی زن زندانبان در را باز کرد.

هنگامی که چشمش به مرد افتاد، با تعجب گفت: باز هم شما! معلم گفت: سلام علیکم خواهر! نذر کرده بودم که اگر از زندان قصر آزاد شوم، به زندانبان غذا بدهم، و با دست اشاره‌ای به سبدها کرد. زن خود را از جلوِ در کنار کشید و گفت: بفرمایید داخل، همسرم در منزل هستند.

با اشارة معلم غلامان سبدها را درون خانه آوردند و رفتند. در همین هنگام زندانبان به حیاط آمد و معلم را به اتاقی راهنمایی کرد: بفرمایید برادر! اینجا بنشینید، و با دست، به تشکی که بالای اتاق بود اشاره کرد و خودش روبه‌روی معلم نشست. در گوشه‌ای از اتاق، جوانی خوابیده بود. زندانبان رو به معلم کرد و گفت: راحت باش برادر! هرچه می‌خواهی بگو. من هم چون تو از شیعیان علی و فرزندانش هستم؛ اگر خواسته‌ات در توانم باشد، حتماً آن را برآورده می‌کنم.

معلم گفت: می‌دانی که مختار مدتی است که در زندان است. فکر هم نمی‌کنم به آسانی آزاد شود. هنگامی که او را در زندان دیدم، اندیشه‌ای جز انتقام از قاتلان مولایم حسین نداشت. می‌دانی که او مرد شجاع و جنگاوری است. برای همین به او قول دادم که برای آزادیش هر کاری ‌بتوانم، بکنم. او فقط از من کاغذ و قلم خواست تا با آن نامه‌ای به عبدالله‌بن‌عمر، شوهر خواهرش بنویسد، و با شرح رنج‌ها وشکنجه‌هایی که متحمل می‌شود، از او که مرد صاحب‌منصبی است، بخواهد زمینة آزادیش را فراهم کند. زندانبان که با دقت به حرف‌های معلم گوش می‌داد، گفت: اما این امکان ندارد! آن هم جلوِ چشم آن‌همه سرباز که خدا می‌داند چقدر منتظر فرصتی برای خبرچینی هستند.

در همین هنگام جوانی که در گوشة اتاق خوابیده بود، غلتی زد و پایش به سبد نان‌ها خورد. زندانبان به عقب نگاهی کرد و در حالی‌که نان‌های ریخته را درون سبد می‌گذاشت، رو به معلم کرد و گفت: فردا همین چیزهایی را که اینجا آورده‌ای به زندان بیاور، اما نان‌ها را قدری ستبرتر بپز و کاغذ و قلم را در میان یکی از آنها پنهان کن؛ این‌گونه می‌توان آن نان را به مختار داد، بی‌آن‌که کسی شک کند!

آن شب معلم خوابش نمی‌برد. او در تاریکی شب در حالی‌که به ستاره‌های آسمان نگاه می‌کرد، به یاد روزی افتاد که سربازان، او را در سلول تنگ و تاریک رها کردند و رفتند. در میان فریادها و آه و نالة زندانیان و هیاهوی شکنجة زندانبانان صدای سوزناک و دردآلودی توجه او را به خود جلب کرد. به‌طرف صدا رفت و با دقت گوش‌ داد تا در آن هیاهو صدایش را بهتر بشنود. مردی را دید با موهای ژولیده و بلند، و با لباس‌های کهنه و مندرس. او در غل و زنجیر بود. دستانش را به طرف بالا گرفته بود و صورتش رو به سقف بود. در همان حال می‌گفت: خدایا! این حال و روز من به‌خاطر دوستی با پیامبر و علی و اهل‌بیت اوست. به جرم یاری و بیعت با مسلم، نمایندة مولایم این جایم! می‌بینی! زخم چشمم را می‌گویم. وقتی در برابر عبیدالله آن پلید نابکار گفتم که هنوز عشق علی و فرزندان او را در سینه دارم با ضربة تازیانه‌اش خشمش را فرو نشاند و هنگامی که سر شهدای کربلا را برایش آوردند، مرا خواند و در حالی‌که به سرها اشاره می‌کرد، گفت: این سرهای کسانی است که دوستشان داری! آوردمت تا ببینی و در زندان بیش‌تر عذاب بکشی! یا رسول‌الله! دیدی با فرزندت، با پارة تنت چه کردند! او را به سوی خود خواندند و برایش نامه‌ها فرستادند، اما هنگامی که به سویشان آمد آتش به هستیش زدند، شمشیر به رویش کشیدند و آب را بر او بستند. از اهل حرمش، چادر و خلخال به غارت بردند و آنان را همچون اسرای خارجی در بلاد اسلامی گرداندند! به که می‌توان گفت این درد را که مدعیان مسلمانی، جگرگوشة پیامبر اسلام را این‌گونه به شهادت رساندند... چگونه می‌توان این ننگ را تحمل کرد؟ خدایا! مختار زنده باشد و آنان چنین کرده باشند! حال که توفیق شهادت در رکاب مولایم را نداشتم، کمکم کن تا با آزادی از زندان انتقام خون به ناحق ریختة حسین و یارانش را از این ستم‌پیشگان بستانم.

مختار همچنان زمزمه می‌کرد و ناله سر می‌داد تا آنکه صدای هق‌هق گریه‌ا‌ی شنید. به سوی صدا برگشت و گفت: سلام برادر! گویا تازه‌‌واردی؟ مرد در حالی‌که اشک چشمانش را با پشت آستینش پاک می‌کرد، گفت: آری! امروز آورده‌اند. مختار که زنجیر دست‌هایش را جابه‌جا می‌کرد، گفت: برای چه؟ معلم گفت: من معلم قرآن کودکانم. دیروز هنگام تدریس تشنه‌ام شد، سقایی که در حال عبور از کوچه بود، کاسه‌ای آب برای من آورد با دیدن آب خنک و زلال به یاد تشنگی حسین و کودکانش افتادم، قاتلان او را لعن کردم و آب را نخورده به سقا پس دادم. پسر سنان‌بن‌انس نیز جزو بچه‌ها بود. او سخنم را شنید و به پدرش خبر داد. او نیز به نزد عبیدالله رفت، اکنون هم می‌بینی که اینجا هستم.

مختار در حالی‌که به آرامی در سلول قدم می‌زد گفت: نگران نباش! به‌زودی پدران کودکان برای شفاعتت می‌ایند، اما من چه، که دشمن بسیار دارم! می‌ترسم در حسرت انتقام از قاتلان مولایم بمیرم....

معلم همچنان در فکر مختار و اشتیاق او برای انتقام گرفتن بود، که صدای مؤذن او را به خود آورد. او پس از نماز، همچنان بر روی سجاده‌اش نشسته بود و برای آزادی مختار و خراب نشدن نقشة امروز صبح دعا می‌کرد. با روشن شدن هوا و بالا آمدن خورشید به زندان رفت. زندانبان هم آمده بود. با اشارة معلم غلامان سبدهایی از گوشت بریان و نان و میوه‌های تازه را داخل بردند و خود برگشتند. هنوز مدتی از آمدن معلم نگذشته بود که عبیدالله به همراه چند سرباز وارد زندان شد. زندانبان هراسان نگاهی به معلم کرد و روِ به عبیدالله گفت: خدا امیر را به سلامت دارد! عبیدالله در حالی‌که از خشم چینی به پیشانی‌اش افتاده بود گفت: خیانت می‌کنی و آرزوی آزادی دشمن ما را داری، آن‌وقت برایمان آرزوی سلامتی هم می‌کنی؟ زندانبان در حالی‌که با تعجب به حرف‌های عبیدالله گوش می‌داد گفت: قربان، مگر چه شده است؟ یک تار موی شما در نظر من عزیزتر از همة عالم است! عبیدالله گفت: به من خبر رسیده است که در میان نان‌ها کاغذ و قلمی پنهان کرده‌ای تا به دست مختار برسانی! زندانبان در حالی‌که با دست به گوشه‌ای که معلم ایستاده بود اشاره می‌کرد گفت: دروغ است قربان، من و خیانت! این‌ها نذر معلم است. هنوز آنها را در میان زندانیان تقسیم نکرده‌ایم، می‌توانید بگردید. اگر چیزی یافتید گردن من و معلم را بزنید.

با اشارة عبیدالله سربازان به طرف سبدهای نان رفتند. نان‌ها را نصف می‌کردند و در گوشه‌ای می‌انداختند. اضطراب و نگرانی تمام وجود زندانبان و معلم را پر کرده بود. معلم زیر لب زمزمه می‌کرد: خدایا! ای داننده اسرار! می‌دانی که من این‌کار را فقط برای انتقام از قاتلان مولایم کردم تا آنان را به سزای اعمال ننگینشان برسانم، پس خودت کمک کن.

انبوهی از نان‌ها در گوشه‌ای جمع شده بود و خرده‌ریزهای آن اطراف سبد می‌ریخت. پس از لختی جست‌وجو، سربازان چیزی پیدا نکردند. در این هنگام زندانبان رو به عبیدالله کرد و گفت: قربان! من سال‌هاست که زندانبان قصرم، حتماً این سخنان را دشمنانم شایع کرده‌اند تا مرا در چشم شما خوار و ذلیل کنند. عبیدالله در حالی‌که از خشم دندان‌هایش را به هم می‌فشرد، گفت: این‌‌ها را پسرت گفته است! زندانبان نگاهی به عبیدالله کرد و گفت: قربان او پسر من نیست. او در کودکی طفل بی‌کس و کاری بود، من هم او را بزرگ کردم تا به این سن‌وسال رسید، اما او نمک‌نشناسی کرد و من هم دیروز از خانه‌ام بیرونش کردم. حتماً با این‌کار می‌خواسته تلافی کند. خوشحالم که پیش از قسمت کردن این‌ها آمدید، وگرنه سخنم را باور نمی‌کردید.

با اشارة عبیدالله، سربازان به دنبالش راه افتادند. در این هنگام زندانبان دستپاچه گفت: قربان! با این‌ها چه کنیم؟ عبیدالله در حالی‌که نگاهی به سبدها می‌کرد، ‌گفت: آنها را به زندانیان بدهید. آنان باید برای شکنجة بیش‌تر جانی داشته باشند! آنگاه به راهش ادامه داد و از زندان دور شد.

معلم و زندانبان با خوشحالی نگاهی به هم کردند و به طرف نان‌ها رفتند. نان‌های دو نیم شده را درون سبد گذاشتند و به طرف سلول زندانیان رفتند. سبد در دست زندانبان بود و معلم نان‌ها را به زندانیان می‌داد. هنگامی که به سلول مختار رسیدند، لبخندی روی لبان معلم نشست و نیمه نانی به مختار داد، مختار گوشة سلول نشست و به‌آرامی نیمه نان را باز کرد و کاغذ و قلم را از میان آن برداشت و شروع به نوشتن نامه کرد.*



ارسال توسط سیّد سجّاد طباطبایی
آرشیو مطالب
ایسنگاه صلواتی
چقدر حاضری برای امام زمان(عج)صلوات بفرستی؟









ایستگاه صلواتی ما

صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

بازدید های جهانی وبلاگ ما

مترجم سایت

translator of site