تبلیغات
ائمه اطهار - داستانهایی زیبا از پیامبر


امروز :
ائمه اطهار

مرتبه
تاریخ : شنبه 1391/07/29





سفر حضرت رسول الله به طائف

کتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 222

نویسنده: رسولى محلاتى

از مجموع تواریخ چنین برمى‏آید که پس از فوت ابو طالب و از دست دادن آن حامى و پناه بزرگ، رسول الله (ص)در صدد برآمد تا در مقابل مشرکین حامى و پناه تازه‏اى پیدا کند و در سایه حمایت او به دعوت آسمانى خویش ادامه دهد، از این رو در موسم حج و ایام زیارتى دیگر به نزد قبایلى که به مکه مى‏آمدند مى‏رفت و ضمن دعوت آنها به اسلام از آنها مى‏خواست او را در پناه حمایت‏خود گیرند تا بهتر بتواند تبلیغ رسالت کند و از آن جمله به ایشان مى‏فرمود: من شما را مجبور به چیزى نمى‏کنم، هر که خواهد از روى میل و رغبت دعوتم را بپذیرد و گرنه من کسى را مجبور نمى‏کنم، من از شما مى‏خواهم مرا از نقشه‏اى که دشمنان براى قتل من کشیده‏اند محافظت کنید تا تبلیغ رسالت پروردگار خود را بنمایم و سرانجام هر چه‏خدا مى‏خواهد نسبت‏به من و پیروانم انجام دهد.

ابو لهب نیز که همه جا مراقب بود تا نبی اکرم با قبایل عرب تماس نگیرد و از پیشرفت اسلام جلوگیرى مى‏کرد به دنبال آن حضرت مى‏آمد و مى‏گفت: این برادرزاده من دروغگوست‏سخنش را نپذیرید، و برخى هم مانند قبیله بنى حنیفه آن حضرت را بتندى از خود راندند.

رسول خدا(ص)در این میان به فکر قبیله ثقیف افتاد و در صدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتند استمداد کند و به همین منظور با یکى دو نفر از نزدیکان خود چون على(ع)و زید بن حارثه و یا چنانکه برخى گفته‏اند: تنها به سوى طائف حرکت کرد (1) و در آنجا به نزد سه نفر که بزرگ ثقیف و هر سه برادر و فرزندان عمرو بن عمیر بودند رفت، نام یکى عبد یالیل، آن دیگرى مسعود و سومى حبیب بود.

پیغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت و آزارى را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یارى کنند، اما آنها تقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنى گفتند یکى از آنها گفت: من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیغمبرى فرستاده باشد!

دیگرى گفت: خدا نمى‏توانست کسى دیگرى را جز تو به پیامبرى بفرستد!سومى - که قدرى مؤدبتر بود گفت: به خدا من هرگز با تو گفتگو نمى‏کنم زیرا اگر تو چنانکه مى‏گویى فرستاده از جانب خدا هستى و در این ادعا که مى‏کنى راست مى‏گویى پس بزرگتر از آنى که من با تو گفتگو کنم و اگر دروغ مى‏گویى و بر خدا دروغ مى‏بندى پس شایستگى آن را ندارى که با تو گفتگویى کنم.

رسول خدا(ص)مایوسانه از نزد آنها برخاست - و به نقل ابن هشام - هنگام بیرون رفتن از آنها درخواست کرد که گفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانى که میان ایشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند، و این بدان جهت‏بود که نمى‏خواست‏سخنان عبد یالیل و برادرانش گوشزد مردم طائف و موجب گستاخى آنان‏نسبت‏بدان حضرت گردد و شاید هم نمى‏خواست گفتار آنها به گوش بزرگان قریش در مکه برسد و موجب شماتت آنها شود.

اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاى آن حضرت کردند و همین سبب شد تا چون رسول خدا(ص)خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او را احاطه کرده و زبان به دشنام و استهزا بگشایند و بلکه پس از چند روز توقف روزى بر آن حضرت حمله کرده سنگ بر پاهاى مبارکش زدند و بدین وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرون کردند.

رسول الله (ص)به هر ترتیبى بود از دست آن فرومایگان خود را نجات داده از شهر بیرون آمد و در سایه دیوارى از باغهاى خارج شهر آرمید تا قدرى از خستگى رهایى یابد و خون پاهاى خود را پاک کند، و در آن حال رو به درگاه محبوب واقعى و پناهگاه همیشگى خود یعنى خداى بزرگ کرده و شکوه حال بدو برد و با ذکر او دل خویش را آرامش بخشید و از آن جمله گفت:

«اللهم الیک اشکو ضعف قوتى، و قلة حیلتى و هوانى على الناس یا ارحم الراحمین، انت رب المستضعفین و انت ربى، الى من تکلنى، الى بعید یتهجمنى، ام الى عدو ملکته امرى، ان لم یکن بک على غضب فلا ابالى و لکن عافیتک هى اوسع لى، اعوذ بنور وجهک الذى اشرقت له الظلمات و صلح علیه امر الدنیا و الآخرة من ان تنزل بى غضبک او یحل على سخطک، لک العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوة الا بک‏».

[پروردگارا من شکوه ناتوانى و بى پناهى خود و استهزاى مردم را نسبت‏به خویش به درگاه تو مى‏آورم اى مهربانترین مهربانها!تو خداى ناتوانان و پروردگار منى، مرا در این حال به دست که مى‏سپارى؟به دست‏بیگانگانى که با ترشرویى مرا برانند یا دشمنى که سرنوشت مرا بدو سپرده‏اى!

خداوندا!اگر تو بر من خشمناک نباشى باکى ندارم ولى عافیت تو بر من فراختر و گواراتر است.

من به نور ذاتت که همه تاریکیها را روشن کرده و کار دنیا و آخرت را اصلاح مى‏کند پناه مى‏برم از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا سخط و غضبت‏بر من فرو ریزد، ملامت(یا بازخواست)حق توست تا آن گاه که خوشنود شوى و نیرو و قدرتى‏جز به دست تو نیست. ]باغ مزبور تاکستانى بود متعلق به عتبه و شیبه دو تن از بزرگان مکه که خود در آنجا بودند و چون از ماجرا مطلع شدند به حال آن بزرگوار ترحم کرده و به غلامى که در باغ داشتند و نامش‏«عداس‏»و به کیش مسیحیت‏بود دستور دادند خوشه انگورى بچیند و براى آن حضرت ببرد.

عداس طبق دستور آن دو، خوشه انگورى چیده و در ظرفى نهاد و براى رسول خدا(ص)آورد، عداس دید چون رسول خدا(ص)خواست دست‏به طرف انگور دراز کند و خواست دانه‏اى از آن بکند«بسم الله‏»گفت و نام خدا را بر زبان جارى کرد، عداس با تعجب گفت: این جمله که تو گفتى در میان مردم این سرزمین معمول نیست، رسول خدا پرسید:

- تو اهل کدام شهر هستى و آیین تو چیست؟

عداس - من مسیحى مذهب و اهل نینوى هستم!

رسول خدا(ص)از شهر همان مرد شایسته - یعنى - یونس بن متى؟

عداس - یونس بن متى را از کجا مى‏شناسى؟

فرمود - او برادر من و پیغمبر خدا بود و من نیز پیغمبر و فرستاده خدایم.

عداس که این سخن را شنید پیش آمده سر آن حضرت را بوسید و سپس روى پاهاى خون آلود وى افتاد.

عتبه و شیبه که ناظر این جریان بودند به یکدیگر گفتند: این مرد غلام ما را از راه به در برد.

و چون عداس به نزد آن دو برگشت از او پرسیدند: چرا سر و دست و پاى این مرد را بوسیدى؟

گفت: کارى براى من بهتر از این کار نبود، زیرا این مرد از چیزهایى خبر داد که جز پیغمبران کسى از آن چیزها خبر ندارد، عتبه و شیبه بدو گفتند:

ولى مواظب باش این مرد تو را از دین و آیینى که دارى بیرون نبرد که آیین تو بهتراز دین اوست.

و مدت توقف آن حضرت را در طائف برخى ده روز و برخى یک ماه ذکر کرده‏اند. (2)

بازگشت رسول الله (ص)به مکه

طبرسى(ره)از على بن ابراهیم نقل کرده هنگامى که رسول خدا(ص)از طائف بازگشت و به نزدیکى مکه رسید چون به حال عمره بود و مى‏خواست طواف و سعى انجام دهد در صدد برآمد تا در پناه یکى از بزرگان مکه درآید و با خیالى آسوده از دشمنان اعمال عمره را انجام دهد، از این رو مردى از قریش را که در خفا مسلمان شده بود دیدار کرده فرمود: به نزد اخنس بن شریق برو بدو بگو: محمد از تو مى‏خواهد او را در پناه خود درآورى تا اعمال عمره خود را انجام دهد!

مرد قرشى به نزد اخنس آمد و پیغام را رسانید و او در جواب گفت: من از قریش نیستم بلکه جزء همپیمانان آنها هستم و ترس آن را دارم که اگر این کار را بکنم آنها مراعات پناه مرا نکنند و عملى از آنها سر زند که براى همیشه موجب ننگ و عار من گردد.

مرد قرشى بازگشت و سخن او را به حضرت گفت، پیغمبر به او فرمود: نزد سهیل بن عمرو برو و همین سخن را به او بگو، و چون مرد قرشى پیغام را رسانید سهیل نپذیرفت و براى بار سوم رسول خدا(ص)او را به نزد مطعم بن عدى فرستاد و مطعم حاضر شد که آن حضرت را در پناه خود گیرد تا طواف و سعى و عمره را انجام دهد، و بدین ترتیب رسول خدا(ص)وارد مکه شد و براى طواف به مسجد الحرام آمد.

ابو جهل که آن حضرت را دید فریاد زد: اى گروه قریش این محمد است که اکنون تنهاست و پشتیبانش نیز از دنیا رفته اکنون شما دانید با او!

طعیمه بن عدى پیش رفته گفت: حرف نزن که مطعم بن عدى او را پناه داده!

ابو جهل بیتابانه نزد مطعم آمد و گفت: از دین بیرون رفته‏اى یا فقط پناهندگى او راپذیرفته‏اى؟مطعم گفت: از دین خارج نشده‏ام ولى او را پناه داده‏ام، ابو جهل گفت: ما هم به پناه تو احترام مى‏گذاریم، و از آن سو رسول خدا(ص)چون طواف و سعى را انجام داد نزد مطعم آمده و ضمن اظهار تشکر فرمود: پناه خود را پس بگیر!مطعم گفت: چه مى‏شود اگر از این پس نیز در پناه من باشى؟فرمود: دوست ندارم بیش از یک روز در پناه مشرکى به سر برم، مطعم نیز جریان را به قریش اطلاع داده و اعلان کرد: محمد از پناه من خارج شد (3) .

پى‏نوشت‏ها:

1. در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 14، (چاپ جدید)، نقل کرده که فقط على(ع)همراه آن حضرت بود و در همان کتاب، ج 4، ص 27 از مدائنى روایت کرده که على(ع)و زید هر دو با آن حضرت بودند و در سیره ابن هشام آمده که تنها به طائف سفر کرد.

2. سیرة المصطفى، ص 221، الصحیح من السیرة، ج 2، ص 164.

3. برخى از سیره نویسان در صحت این داستان تردید کرده آن را بعید دانسته‏اند و گفته‏اند: چگونه ممکن است رسول خدا در پناه مشرکى در آید، اگر چه براى انجام یک عمل واجب مانند عمره باشد؟اما ما در نظایر این حدیث پیش از این گفته‏ایم که استبعاد نمى‏تواند مدرک این گونه مسائل تاریخى قرار گیرد، مگر آنکه سند حدیث مخدوش باشد و دلیلى بر اثبات آن از نظر سند نداشته باشیم و العلم عند الله.


داستان «افك»

كتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 173

نویسنده: جعفر سبحانى

رئیس حزب نفاق در عصر جاهلى، حتى پس از ورود اسلام به مدینه، با نوامیس مردم و كنیزانى كه مى‏خرید، تجارت مى‏كرد، و پیوسته آنها را در اختیار مردم قرار مى‏داد و از این طریق سودى به دست مى‏آورد.وقتى آیات تحریم زنا نازل گردید، او همچنان به حرفه كثیف خود ادامه مى‏داد.

تا آنجا كه كنیزان وى كه در رنج روحى عظیمى به سر مى‏بردند، از دست «عبد الله» به پیامبر شكایت كردند و گفتند: ما مى‏خواهیم پاك و پاكیزه باشیم، ولى این مرد ما را به عمل زشت اجبار مى‏كند.آیه یادشده در زیر، در نكوهش عمل این مرد نازل شد.چنانكه مى‏فرماید:

و لا تكرهوا فتیاتكم على البغاء إن أردن تحصنا لتبتغوا عرض الحیاة الدنیا» (1) : دختران خود را آنگاه كه خواهان پاكدامنى هستند، به خاطر مال دنیا به زنا وادار نكنید . (2) مردى این چنین، كه با عفت زنان تجارت مى‏كرد، قصد داشت ساحت یك زن با شخصیتى را كه در جامعه آن روز پیوند نزدیكى با جامعه اسلامى داشت، (3) آلوده سازد و او را به عمل زشت متهم نماید.

عداوت «نفاق» با «ایمان» بالاترین دشمنیها است.دشمن مشرك و غیره، با به كارگیرى این دشمنى در تمام مواقع، از غیظ و خشم خود مى‏كاهد، ولى منافق كه ایمان را سپر خود قرار داده در ظاهر نمى‏تواند تظاهر به دشمنى كند.از اینرو، عداوت باطنى او گاهى به حد انفجار مى‏رسد، و بسان دیوانگان بدون حساب و كتاب سخن مى‏گوید و تهمت مى‏زند.

در سرگذشت «بنى‏مصطلق» ، ذلت رئیس حزب آشكار گردید و فرزند وى از ورود او به مدینه جلوگیرى كرد و سرانجام با وساطت پیامبر وارد شهر شد، و در نتیجه كار فردى كه پیوسته به فكر سلطنت بود و خواب آن را مى‏دید به جائى منتهى شد كه نزدیك‏ترین فرد به او، مانع از ورود او به زادگاه او شد.در حالى كه از پیامبر مى‏خواست كه شر فرزندش را از سر او كوتاه سازد .

چنین فردى، دیوانه‏وار به هر كارى دست مى‏زند.به دنبال شایعه‏سازى مى‏رود، تا انتقام خود را از جامعه اسلامى باز ستاند.

وقتى دشمن از حمله مستقیم عاجز مى‏شود، دست به چنین شایعات مى‏زند و از این طریق افكار عمومى را نگران و به خود مشغول ساخته و از مسائل ضرورى و حساس منحرف مى‏كند.

شایعه سازى یكى از سلاحهاى مخرب براى جریحه‏دار ساختن حیثیت پاكان و نیكان و پراكنده ساختن مردم از اطراف آنها است.

منافقان به یك فرد پاكدامن تهمت مى‏زنند:

از آیاتى كه پیرامون حدیث «افك» وارد شده است برمى‏آید كه منافقان یك فرد بیگناهى را به عمل منافى عفت متهم نمودند و درباره فردى تهمت زدند كه در جامعه آن روز از ویژگى خاصى برخوردار بوده است.و منافقان از این حربه تهمت، به نفع خویش و زیان جامعه اسلامى بهره مى‏گرفتند كه آیات قرآن با قاطعیت كم‏نظیرى با آن برخورد نمود و آنان را بر سر جاى خود نشاند.

این فرد بیگناه كیست؟ مفسران در این باره اختلاف نظر دارند.غالبا مى‏گویند، مقصود عائشه همسر رسول خدا است و گروهى دیگر معتقدند كه مقصود «ماریه» مادر ابراهیم است.شأن نزول‏هائى كه در این زمینه نقل مى‏كنند، خالى از اشكال نیست.اینك ما به بررسى شأن نزولى كه آیات «افك» را مربوط به همسر رسول خدا «عائشه» مى‏داند، پرداخته و نقاط صحیح و غیر صحیح آن را توضیح مى‏دهیم.

شأن نزول نخست:

محدثان و مفسران اهل سنت، شأن نزول آیات «افك» را مربوط به عائشه مى‏دانند و در این مورد داستان مفصلى را نقل مى‏كنند كه قسمتى از آن با عصمت پیامبر تطبیق نمى‏كند.از اینرو، نمى‏توان این شأن نزول را به طور دربست قبول كرد.

اینك ما در اینجا به آن قسمت از شأن نزول كه با مقام نبوت سازگار است اشاره مى‏كنیم، و سپس به نقل و ترجمه آیات «افك» مى‏پردازیم.آنگاه در پایان بحث، به بیان قسمت دیگر از شأن نزول كه با عصمت پیامبر مخالفت دارد مى‏پردازیم.

سند داستان «افك» ، به خود عائشه منتهى مى‏گردد.وى مى‏گوید: پیامبر هنگام مسافرت، یكى از همسران خود را به حكم قرعه همراه خود مى‏برد.در جنگ «بنى مصطلق» ، قرعه فال به نام من اصابت كرد و من در این سفر، افتخار ملازمت او را داشتم.سركوبى دشمن به پایان رسید و سپاه اسلام در حال بازگشت به مدینه بود و در نزدیكى مدینه، شب هنگام به استراحت پرداخته بود.ناگهان، نداى «الرحیل» سراسر سپاه اسلام را فرا گرفت و من از كجاوه خود درآمدم و براى قضاى حاجت، به نقطه دور رفتم.وقتى به نزد كجاوه خود بازگشتم، متوجه شدم گردن‏بندى كه از مهره‏هاى «یمنى» داشتم باز شده و به زمین افتاده است.من بار دیگر به دنبال آن رفتم و مقدارى معطل شدم.پس از آنكه گردن‏بند را یافتم، به جایگاه خود بازگشتم.اما سپاه اسلام حركت كرده بود و كجاوه مرا نیز به گمان اینكه من در میان آن هستم، روى شتر گذارده و رفته بودند.من تك و تنها در آنجا ماندم، ولى مى‏دانستم وقتى به منزل بعدى رسیدند و مرا در محمل ندیدند، به سراغ من مى‏آیند.

اتفاقا، یك نفر از سپاهیان اسلام، به نام «صفوان» از لشكر عقب مانده بود.به هنگام صبح مرا از دور دید.نزدیك آمد و مرا شناخت، بى‏آنكه با من سخن بگوید كلمه «إنا لله و إنا إلیه راجعون»

را به زبان جارى ساخت.سپس شتر خود را خوابانید و من بر آن سوار شدم.او در حالى كه مهار ناقه را در دست داشت، مرا به سپاه اسلام رساند.وقتى منافقان، بخصوص رئیس آنان از جریان آگاه شدند به شایعه‏سازى پرداختند و شایعه در شهر پیچید و نقل مجالس گردید.

كار به جائى كشید كه گروهى از مسلمانان درباره من گمان بد بردند، و پس از مدتى آیات «افك» نازل گردید و مرا از تهمت منافقان پاك ساخت.

این بخش از «شأن نزول» ، كه ما آن را از یك داستان بس مفصل، خلاصه كرده‏ایم، با این آیات قابل تطبیق است، و در آن چیزى كه با عصمت پیامبر منافى باشد، وجود ندارد.

اینك آیاتى كه درباره این جریان نازل شده است: (4)

«إن الذین جاءوا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خیر لكم لكل امرء منهم ما اكتسب من الاثم و الذی تولى كبره منهم له عذاب عظیم» :

همانا آن گروه منافقان كه بهتان به شما بستند، مپندارید ضررى به آبروى شما مى‏رسد، بلكه آن موجب خیر و نیكى شما خواهد شد و هر كس از آنها به عقاب كردار خود خواهند رسید، و آن كس كه از منافقان كه رهبرى آن را بر عهده داشته است، بسیار سخت كیفر خواهد دید.

«لو لا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیرا و قالوا هذا إفك مبین» :

آیا سزاوار این نبود كه شما زنان و مردان با ایمان، هنگامى كه از منافقان چنین بهتانى شنیدید، حسن ظنتان درباره یكدیگر بیشتر شده و گوئید كه این دروغى آشكار است؟ !

«لو لا جاءوا علیه بأربعة شهداء فإذ لم یأتوا بالشهداء فاولئك عند الله هم الكاذبون» :

چرا منافقان بر ادعاى خود، چهار شاهد نیاوردند، اكنون كه شاهد نیاوردند، در پیشگاه خدا دروغ گویانند.

«و لو لا فضل الله علیكم و رحمته فی الدنیا و الآخرة لمسكم فی ما افضتم فیه عذاب عظیم» :

اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما در دنیا و آخرت شامل حال مؤمنان نمى‏بود، به خاطر این گناهى كه كردند، عذاب عظیمى به شما مى‏رسید.

«إذ تلقونه بألسنتكم و تقولون بأفواهكم ما لیس لكم به علم و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم» :

آن زمان كه شایعه منافقان را از زبان یكدیگر مى‏گفتید و در زبان چیزى را مى‏گفتید كه نمى‏دانستید، و آن را آسان مى‏اندیشیدید در صورتى كه نزد خدا گناه بزرگ است.

«و لو لا إذ سمعتموه قلتم ما یكون لنا أن نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظیم» :

چرا آنگاه كه آن را شنیدید نگفتید كه بر ما شایسته نیست كه درباره آن سخن بگوئیم؟ خداوندا ! تو منزهى این شایعه گناه بزرگ است.

نكات آیات:

از قرائن مى‏توان به دست آورد كه ریشه این تهمت از جانب منافقان بوده است.اینك این قرائن :

1 ـ مى‏گویند: مقصود از جمله «والذی تولى كبره» : آنانكه بخش آن را بر عهده داشت، همان «عبد الله ابى» رئیس حزب نفاق است.

2 ـ در آیه یازدهم از گروه تهمت زن، به لفظ «عصبه» تعبیر مى‏آورد.این لفظ درباره گروه متحد و همكار و همفكر به كار مى‏رود، و مى‏رساند كه توطئه‏گران ارتباط نزدیك و محكمى با هم داشته‏اند و چنین گروهى در میان مسلمانان، جز منافقان گروه دیگرى نبود.

3 ـ به خاطر مخالفتى كه از ورود «عبد الله» ، به مدینه انجام گرفته بود، او در دروازه مدینه متوقف بود.وقتى ورود همسر پیامبر را با شتر صفوان مشاهده كرد، فورا دست به تهمت زد و گفت همسر پیامبر شب را با فرد بیگانه‏اى به سر برده است، به خدا سوگند هیچ كدام از گناه نجات نیافته‏اند.

4 ـ باز در همان آیه یازدهم مى‏فرماید:

«لا تحسبوه شرا لكم بل هو خیر لكم

: این رویداد را بر خود بد مپندارید، بلكه براى شما خوب است» .

اكنون باید دید چگونه متهم ساختن یك فرد پاك، براى مؤمنان بد نیست، بلكه خوب است.علتش آن است كه این جریان از نیت پلید منافقان پرده برداشت و همگى رسوا شدند.گذشته از این، مسلمانان از این حادثه درسهاى خوبى نیز آموختند.

شاخ و برگ این سرگذشت:

این مقدار از سرگذشت قابل تطبیق با قرآن است و با عصمت پیامبر مخالفتى ندارد، ولى در لابلاى این شأن نزول، كه «بخارى» آن را نقل كرده و دیگران غالبا از او گرفته‏اند، دو اشكال وجود دارد كه در اینجا یادآور مى‏شویم:

1 ـ با مقام نبوت و عصمت سازگار نیست:

«بخارى» ، از خود عائشه نقل مى‏كند:

«من از مسافرت بازگشتم، در حالى كه بیمار شده بودم.پیامبر به دیدن من مى‏آمد، ولى مهر سابق او را نمى‏دیدم، و از جریان آگاه نبودم.كم‏كم حالم خوب شد و بیرون آمدم.شایعه منافقان به گوشم رسید، دو مرتبه بیمار شدم، بیماریم شدت گرفت، از پیامبر اجازه گرفتم به خانه پدرم بروم.وقتى به خانه پدرم منتقل شدم، از مادرم پرسیدم مردم درباره من چه مى‏گویند؟ گفت: زنانى كه امتیاز دارند، مردم پشت سر او سخن بسیار مى‏گویند.

پیامبر در این جریان، با اسامه مشورت كرد.اسامه به پاكى من گواهى داد.با على نیز مشورت نمود، على گفت از كنیز او تحقیق كن.پیامبر كنیز مرا خواست و از او تحقیق كرد.او گفت به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده است، من هیچ كار خلافى از او ندیده‏ام» . (5)

این بخش از تاریخ با عصمت پیامبر سازگار نیست، زیرا این قسمت حاكى است كه پیامبر تحت تأثیر موج شایعه قرار گرفت، تا آنجا كه رفتار خود را با عائشه دگرگون كرد و با یاران خود در این مورد به مشاوره پرداخت.این نوع رفتار با متهمى كه هیچ نوع دلیل و گواه بر اتهام او در دست نیست، نه تنها با مقام عصمت پیامبر سازگار نیست، بلكه با مقام یك فرد با ایمان نیز سازگار نمى‏باشد.زیرا هرگز نباید شایعه، رفتار یك مسلمان را با یك فرد متهم دگرگون سازد، و اگر در اندیشه او نیز اثر بگذارد، هرگز نباید، در رفتار او ایجاد دگرگونى كند.

قرآن، در آیه‏هاى دوازدهم و چهاردهم سوره نور، كسانى را كه تحت تأثیر شایعه قرار گرفته‏اند، سخت توبیخ مى‏كند و مى‏فرماید: «چرا هنگامى كه این تهمت را شنیدید، مردان و زنان با ایمان نسبت به متهم، گمان خیر نبردید و چرانگفتید كه این دروغ آشكار است.و اگر رحمت خدا شامل حال شما در دنیا و آخرت نمى‏شد، به خاطر این گناهى كه كردید، عذاب عظیمى به شما مى‏رسید» .

اگر این بخش از شأن نزول صحیح باشد، باید بگوئیم كه شخص پیامبر نیز مشمول این عتاب و عقاب بوده است، در حالى كه مقام نبوت كه همراه با عصمت است، هرگز اجازه نمى‏دهد كه بگوئیم : این خطاب و عتاب متوجه شخص پیامبر نیز مى‏باشد.

از این جهت، باید همه این شأن نزول را كه بخشى از آن با مقام نبوت و عصمت سازگار نیست، رد كرد، و یا دست كم آن را تجزیه نمود و قسمت نخست آن را كه منافاتى با عصمت و نبوت ندارد، پذیرفت و قسمت دیگر را رد كرد.

2 ـ سعد معاذ، قبل از حادثه «افك» درگذشته است:

«بخارى» ، در صحیح خود، در ذیل شأن نزول از خود عائشه نقل مى‏كند: پیامبر پس از تحقیق از كنیز من، «بریره» ، بر بالاى منبر قرار گرفت، و رو به مسلمانان كرده و گفت: «چه كسى مرا در تأدیب كسى معذور مى‏شمارد كه اهل بیت مرا ناراحت كرده، در حالى كه من از او جز نیكى ندیدم، و همچنین مردى را متهم مى‏كنند كه از او نیز جز خوبى سراغ ندارم» .در این موقع، سعد معاذ (6)

برخاست و گفت: اى رسول خدا! من ترا معذور مى‏شمارم اگر آن كس از قبیله اوس باشد، گردن او را مى‏زنیم، و اگر از برادران خزرجى ما باشد، دستور تو را نیز درباره او اجرا مى‏نمایم .

این سخن، بر سعد بن عباده، رئیس خزرج گران آمد و برخاست بر او پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند دروغ مى‏گوئى، تو قادر بر كشتن او نیستى.اسید بن حضیر، عموزاده سعد بن معاذ برخاست و بر فرزند عباده پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند ما مى‏كشیم و تو منافق هستى و از منافقان دفاع مى‏كنى.افراد دو قبیله در حالى كه پیامبر بر فراز منبر قرار داشت، برخاستند تا به جان یكدیگر بیفتند.سرانجام، با فرمان پیامبر از هم جدا شدند و بر جاى خود نشستند (7) .

این بخش از شأن نزول، با تاریخ صحیح سازگار نیست، زیرا اصولا «سعد معاذ» ، در غزوه احزاب، به وسیله جراحتى كه برداشته بود، پس از صدور حكم درباره «بنى قریظه» درگذشت.این مطلب را نیز، بخارى در صحیح خود، جزء پنجم ص 113، در باب «جنگ احزاب و بنى قریظه» آورده است .در این صورت، چگونه مى‏تواند، این مرد در حادثه «افك» ، كه ماهها پس از حادثه بنى قریظه رخ داده است، پاى منبر پیامبر باشد و با سعد بن عباده به مناقشه و نزاع بپردازد؟ !

سیره‏نویسان مى‏گویند: جنگ «خندق» و پس از آن جریان بنى قریظه در سال پنجم، در ماه شوال رخ داده است.در نتیجه، غائله بنى قریظه در نوزده ذى الحجه به پایان رسید و سعد معاذ در این جریان به خاطر انفجار زخم و خونریزى شدید بلافاصله درگذشت (8) .در حالى كه غزوه بنى مصطلق، در ماه شعبان سال ششم هجرت رخ داده است.

آرى، آنچه مهم است این است كه بدانیم حزب نفاق مى‏كوشید كه زن با شخصیتى را كه در جامعه آن روز، از مقام و موقعیت خاصى برخوردار بود، متهم سازد و از این طریق روحیه‏ها را تضعیف كند.

از جمله «ألذی تولى كبره» ، در شأن نزول آیات، به «عبد الله بن ابى» تفسیر شده است، استفاده مى‏شود كه وى این شایعه را رهبرى مى‏كرد.

شأن نزول دوم

این شأن نزول مى‏گوید: این آیات درباره «ماریه» ، همسر رسول گرامى و مادر ابراهیم نازل شده است.وقتى ابراهیم درگذشت و پیامبر در غم و اندوه او فرو رفت، یكى از همسران پیامبر به او گفت چرا غمگین هستى؟ او فرزند تو نبود، او فرزند «ابن جریح» بود.پیامبر به على فرمان داد كه برود او را بكشد.وى با شمشیر به در باغى آمد كه ابن جریح در آنجا كار مى‏كرد .وقتى وى على را خشمگین دید، در را به روى على باز نكرد.على به داخل باغ وارد شد و او را تعقیب كرد.او از ترس على بالاى نخلى رفت، على نیز بالاى نخل رفت.در این حال، ابن جریح از ترس خود را به پائین افكند، ناگهان لباسهاى او كنار رفت و معلوم شد كه اصلا آلت جنسى ندارد.على حضور پیامبر رسید و جریان را بازگو كرد.

این شأن نزول كه «محدث بحرینى» آن را در «تفسیر برهان» ، ج 2 ص 126 ـ 127، و «حویزى» در تفسیر «نور الثقلین» ، ج 3 ص 582 ـ 581 نقل كرده است، از نظر مضمون ضعیف و نااستوار بوده و نیازى به بازگوئى آن نیست.

از این جهت، نمى‏توان این شأن نزول را پذیرفت.بنابر این مهم اصل جریان است، حالا شخص متهم هر كه مى‏خواهد باشد.

پى‏نوشت‏ها:

1.سوره نور/ .138

.2 «مجمع البیان» ، ج 4/141، «در منثور» ، ج 5/ .46

3.این تعبیر به خاطر این است كه خصوصیت دو نوع شأن نزولى كه در پاره‏اى از آیات مربوط به «افك» نقل شده است، نزد نگارنده ثابت نیست و دلائل عدم ثبوت آن را در این بحث مى‏خوانید .آنچه از مجموع آیات و روایات استفاده مى‏شود، همان است كه در بالا نگارش یافت و اینكه : اجمالا یك زن با شخصیتى در جامعه اسلامى آنروز از طرف منافقان مورد اتهام قرار گرفته بود و اما این زن چه كسى بود، نظر قاطع نمى‏توان درباره او اظهار كرد.

4.سوره نور/11 ـ .16

.5 «صحیح بخارى» ، جزء ششم، تفسیر سوره نور/102 ـ 103 و نیز جزء پنجم/ 118

6.سعد معاذ، رئیس «اوس» و «سعد بن عباده» رئیس قبیله «خزرج» بود.میان این دو قبیله پیوسته جنگ و رقابت وجود داشت و «عبد الله بن ابى» نیز خزرجى بود.

7.همان مدرك/11، ابن هشام در سیره خود، از «سعد معاذ» نام نمى‏برد، فقط مناقشه سعد بن عباده را با «اسید» یادآور مى‏شود.به «سیره ابن هشام» ، ج 2/300 مراجعه شود.

8.سیره ابن هشام ج 2 ص .250


به من بگو پدر!

بعضی از مردم مدینه، احترام پیامبر (ص) را نگه نمی داشتند، گاهی آن حضرت را با حرف هایشان آزار می دادند و گاه با رفتار بدشان، قلبش را می رنجاندند، اما یک کار بین آن ها خیلی زیاد شده بود. آن ها هر وقت پیامبر خدا (ص) را می دیدند، صدایش می زدند: «یا محمد!» یا می گفتند: «ای پسر عبدالله!»

یا اسم ها و لقب های دیگر ایشان را در حرف هایشان به کار می بردند. خداوند از این کار آن ها خشنود نبود، چون پیامبر بزرگ و مهربانش، از بهترین بندگانش به حساب می آمد.

روزی خداوند آیه ای (1) به پیامبر(ص) وحی کرد. خداوند در آن آیه، به مردم امر کرد که دیگر پیامبر (ص) را به اسم صدا نزنند، بلکه بگویند: «یا رسول الله!»

هفت،داستان،کوتاه،درباره،پیامبر،اعظم،(ع)فاطمه نگران شد، چون او همیشه پیامبر را صدا می زد: «پدر!»

اما آن روز فکر کرد شاید این کارش هم در نظر خداوند خوب نبوده است. پس تصمیم گرفت پیامبر را پدر صدا نکند. وقتی پدرش را دید، گفت: یا رسول الله!

این کار فاطمه چند بار تکرار شد. پیامبر گفت: «فاطمه جان! این آیه برای تعلیم مردم عرب است. آن ها اهل جفا و غفلت هستند، اما برای تو و نسل تو نازل نشده است. تو از منی و من از تو. اگر تو بگویی پدر، قلب من با این حرف زنده تر می شود و خدا خشنودتر!» فاطمه شادمان شد.


پی نوشت:

1 . نور، آیه 63 .






طبقه بندی: ائمه اطهار علیهم السلام،  عکس،  مذهبی،  سخن های کوتاه از ائمه،  داستان های کوتاه و مذهبی، 
ارسال توسط سیّد سجّاد طباطبایی
آرشیو مطالب
ایسنگاه صلواتی
چقدر حاضری برای امام زمان(عج)صلوات بفرستی؟









ایستگاه صلواتی ما

صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

بازدید های جهانی وبلاگ ما

مترجم سایت

translator of site