تبلیغات
ائمه اطهار - به یاد شیرخواره اباعبدالله


امروز :
ائمه اطهار

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1391/06/1






سلام.

مطهره جان، امسال اولین محرم زندگیت رو تجربه کردی. خدا رو شکر به برکت حضور تو شاید در ظاهر خیلی جاها و مجالسی که پارسال می رفتیم رو نتونستیم بریم اما با این حال هر دوی من و مامانت بعد از روز عاشورا که صحبت می کردیم اذعان داشتیم به اینکه امسال خیلی محرم خوب و پر برکتی داشتیم و خیلی استفاده کردیم. خدا رو شکر.

تو هم بی نصیب نبودی. هر جایی رفتیم تو هم بودی. چه هیئت خودمون که خوب دیگه الان اونجا کلی دوست و کشته مرده پیدا کردی. چه اون روزی که رفتیم مسجد  و بیرون نشستیم و روضه گوش دادیم و برای مادربزرگت فاتحه فرستادیم. و چه حتی مجالس آخر شب ها. خلاصه همه جا بودی. بابایی رو هم شب علی اصغر رو سفید کردی. آخه من دوست داشتم تو رو شب علی اصغر با خودم ببرم ولی می ترسیدم که در طول مراسم احتیاج به مامانت پیدا کنی. چه از لحاظ شیر خوردن، چه عوض شدن و چه محبت و آغوش مادرانه. به هر حال پدرها همه تجهیزات لازم رو برای نگه داشتن طولانی مدت بچه های کوچیک ندارند. این رو همون اول که با هم رفتیم تو مجلس و نیم ساعت مونده به اذان مغرب بود دور و بری ها می گفتن و پیش بینی می کردند که نیم ساعت بیشتر دووم نیاریم. ولی من و تو ۴ ساعت با هم بودیم و بازی کردیم و نماز خوندیم و قرآن و سخنرانی گوش دادیم. تو بغل بابایی با لباس سقایی خوشگلی که تنت کرده بودی موقع روضه علی اصغر رفتی اون جلوی جمعیت و مردم با دیدن تو کلی گریه کردند.

مطهره کوچولوی هشت ماهه ما هم روضه خون امام حسین شد و اگر فعلا نمی تونه برای امام حسین و مظلومیت ش گریه کنه ولی بقیه رو به گریه انداخت و ثوابش رو برد. کوچولوهای دیگه ای هم اونجا بودند. بعضی هاشون گریه می کردند. بعضی هاشون تعجب می کردند. ولی مطهره خانم خوش اخلاق، همچنان اونجا بین تاریکی و سر و صداهای مردم هم می خندید و دل همه رو می برد.

اون روز قبل از اذان مغرب، وقتی که می خواستم از مامانی تحویلت بگیرم و با هم بریم این دیالوگ ها بین من و مامانت رد و بدل شد:

- خوب کاری نداری؟

- نه به سلامت، ببین، بیسکوییت براش گذاشتم تو کیف

- باشه، ممنون. خداحافظ

- خداحافظ، ببین، اگه گریه کرد زنگ بزن موبایلم بغل دستمه

- باشه، نگران نباش. خداحافظ

- خداحافظ، ببین، صدا بلند نباشه یه وقت بترسه

- نه، اگه نزدیک بلندگو نشستیم دو تا دستمال کاغذی می ذارم توگوشش تیزی صدا رو بگیره. کاری نداری؟!

- نه قربانت. به سلامت. ببین، اگه پی پی کرد بیا بیرون بشوریمش ها. پاش می سوزه گناه داره. نذاری همون جور بمونه.

- نه میام بیرون. مشکلی ندارم من. برو دیگه.


اون روز قبل از رفتن، با این همه نگرانی های مامانت، من تمام روضه اون شبم رو گرفتم. مامانت خوب روضه خوند. دلم کباب شد برای رباب. فهمیدم که امام حسین (ع) با بچه رفت و بی بچه اومد یعنی چی. یواشکی رفت پشت خیمه ها بچه رو دفن کرد بعدش اومد یعنی چی. امسال رنگ و بوی دیگه ای به محرم ما دادی. تازه گوشه ای از مصایب امام رو کمی لمس کردیم. تازه تو واقعا کشته نشدی. و ما فقط کمی حس کردیم.

امسال با اولین باری که بردمت تو قسمت آقاها و سینه زدن شون رو دیدی، یاد گرفتی که دست کوچولوت رو بزنی تو سینه ت. البته خیلی هنوز هر وقت که بهت بگیم این کارو نمی کنی ولی هر موقع که عشقت بکشه سینه می زنی. جالبه که خیلی تفاوتی بین این کار و دست دستی قائل نیستی و جفتش رو وقتی انجام می دی که ذوق می کنی. راستی روز عاشورا هم رو دوش بابا سوار شدی و رفتیم بازار. کلی دسته دیدی و کلی ذوق کردی و مردم هم کلی ازت عکس گرفتن. شبش هم کلی اسفند دود کردیم و صدقه دادیم.




طبقه بندی: ائمه اطهار علیهم السلام،  عکس،  مذهبی، 
ارسال توسط سیّد سجّاد طباطبایی
آرشیو مطالب
ایسنگاه صلواتی
چقدر حاضری برای امام زمان(عج)صلوات بفرستی؟









ایستگاه صلواتی ما

صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

بازدید های جهانی وبلاگ ما

مترجم سایت

translator of site