تبلیغات
ائمه اطهار - سنن النبی


امروز :
ائمه اطهار

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 1391/05/31







آداب و سنن پیامبر گرامى اسلام تفسیر المیزان جلد شش صفحه 433 ، علامه طباطبایى رضوان الله تعالى علیه 1 ـ در معانى الاخبار به یك طریق از ابى هاله تمیمى از حسن بن على(ع)و بطریق دیگر از حضرت رضا، از آباء گرامش از على بن الحسین از حسن بن على(ع) و به طریق دیگرى از مردى از اولاد ابى هاله از حسن بن على(ع)روایت شده كه گفت: از دائى خود هند بن ابى هاله كه رسول خدا را براى مردم وصف مى‏كرد تقاضا كردم كه مقدارى از اوصاف آن حضرت را براى من نیز بیان كند، بلكه به این وسیله علاقه‏ام به آن جناب بیشتر شود او نیز تقاضایم را پذیرفت و گفت: رسول خدا(ص)مردى بود كه در چشم هر بیننده بزرگ و موقر مى‏نمود و روى نیكویش در تلألؤ چون ماه تمام و قامت رعنایش از قامت معتدل بلندتر و از بلندبالایان كوتاهتر بود، سرى بزرگ و موئى كه پیچ داشت و اگر هم گاهى موهایش آشفته میشد شانه مى‏زد، و اگر گیسوان مى‏گذاشت از نرمه گوشش تجاوز نمى‏كرد.رنگى مهتابى و جبینى فراخ و ابروانى باریك و طولانى داشت و فاصله بین دو ابرویش فراخ بود، بین دو ابروانش رگى بود كه در مواقع خشم از خون پر مى‏شد و این رگ به طورى براق بود كه اگر كسى دقت نمى‏كرد خیال مى‏كرد دنباله بینى آن جناب است و آن حضرت كشیده بینى است، محاسن شریفش پر پشت و كوتاه و گونه‏هایش كم گوشت و غیر برجسته بود، دهانش خوشبو و فراخ و بیشتر اوقات باز و دندانهایش از هم باز و جدا و چون مروارید سفید، و موى وسط سینه تا شكمش باریك بود، و گردنش در زیبائى چنان بود كه تو گوئى گردن آهو است، و از روشنى و صفا تو گوئى نقره است، خلقى معتدل، بدنى فربه و عضلاتى در هم پیچیده داشت در حالى كه شكمش ازسینه جلوتر نبود، فاصله بین دو شانه‏اش زیاد و به اصطلاح چهار شانه بود، مفاصل استخوانهایش ضخیم و سینه‏اش گشاد و وقتى برهنه مى‏شد بدنش بسیار زیبا و اندامش متناسب بود، از بالاى سینه تا سره خطى از مو داشت، سینه و شكمش غیر از این خط از مو برهنه بود ولى از دو ذراع و پشت شانه و بالاى سینه‏اش پر مو، و بند دستهایش كشیده و محیط كف دستش فراخ و استخوان‏بندى آن و استخوان‏بندى كف پایش درشت بود.سراپاى بدنش صاف و استخوانهایش باریك و بدون برآمدگى بود، و گودى كف پا و دستش از متعارف بیشتر و دو كف قدمش محدب و بیشتر از متعارف برآمده، و هم چنین پهن بود، به طورى كه آب بر آن قرار مى‏گرفت، وقتى قدم برمى‏داشت تو گوئى آنرا از زمین مى‏كند و بارامى گام برمى‏داشت و با وقار راه مى‏پیمود، و در راه رفتن سریع بود، و راه رفتنش چنان بود كه تو گوئى از كوه سرازیر مى‏شود، و وقتى بجائى التفات مى‏كرد با تمام بدن متوجه مى‏شد، چشمهایش افتاده یعنى نگاهش بیشتر به زمین بود تا به آسمان، و آنقدر نافذ بود كه كسى را یاراى خیره شدن بر آن نبود، و به هر كس برمى‏خورد در سلام از او سبقت مى‏جست. راوى گفت پرسیدم منطقش را برایم وصف كن، گفت: رسول خدا(ص)دائما با غصه‏ها قرین و دائما در فكر بود و یك لحظه راحتى نداشت، بسیار كم حرف بود و جز در مواقع ضرورت تكلم نمى‏فرمود، و وقتى حرف میزد كلام را از اول تا به آخر با تمام فضاى دهان ادا مى‏كرد، این تعبیر كنایه است از فصاحت، و كلامش همه كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود.خلق نازنینش بسیار نرم بود، به این معنا كه نه كسى را با كلام خود مى‏آزرد و نه به كسى اهانت مى‏نمود، نعمت در نظرش بزرگ جلوه مى‏نمود، اگر چه هم ناچیز مى‏بود، و هیچ نعمتى را مذمت نمى‏فرمود، و در خصوص طعامها مذمت نمى‏كرد و از طعم آن تعریف هم نمى‏نمود، دنیا و ناملایمات آن هرگز او را به خشم در نمى‏آورد، و وقتى كه حقى پایمال مى‏شد از شدت خشم كسى او را نمى‏شناخت، و از هیچ چیزى پروا نداشت تا آنكه احقاق حق مى‏كرد، و اگر به چیزى اشاره مى‏فرمود با تمام كف دست اشاره مى‏نمود، و وقتى از مطلبى تعجب مى‏كرد دست‏ها را پشت و روى مى‏كرد و وقتى سخن مى‏گفت انگشت ابهام دست چپ را به كف دست راست مى‏زد، و وقتى غضب مى‏فرمود، روى مبارك را مى‏گرداند در حالتى كه چشمها را هم مى‏بست، و وقتى مى‏خندید خنده‏اش تبسمى شیرین بود به طورى كه تنها دندانهاى چون تگرگش نمایان مى‏شد. صدوق(علیه الرحمه)در كتاب مزبور مى‏گوید: تا اینجا روایت ابى القاسم بن منیع از اسماعیل بن محمد بن اسحاق بن جعفر بن محمد بود، و از این پس تا آخر روایت عبد الرحمن است، در این روایت حسن بن على(ع)مى‏فرماید: تا مدتى من این اوصاف را كه از دائى خود شنیده بودم از حسین(ع)كتمان مى‏كردم، تا اینكه وقتى برایش نقل كردم، دیدم او بهتر از من وارد است، پرسیدم تو از كه شنیدى، گفت من از پدرم امیر المؤمنین (ع)از وضع داخلى و خارجى رسول خدا(ص)و هم چنین از چگونگى مجلسش و از شكل و شمایلش سؤال كردم، آن جناب نیز چیزى را فروگذار نفرمود. حسین(ع)براى برادر خود چنین نقل كرد كه: من از پدرم از روش رفتار رسول خدا(ص)در منزل پرسیدم، فرمود: به منزل رفتنش به اختیار خود بود، و وقتى تشریف مى‏برد، وقت خود را در خانه به سه جزء تقسیم مى‏كرد، قسمتى را براى عبادت خدا، و قسمتى را براى به سر بردن با اهلش و قسمتى را به خود اختصاص مى‏داد، در آن قسمتى هم كه مربوط به خودش بود، باز به كلى قطع رابطه نمى‏كرد، بلكه مقدارى از آن را بوسیله خواص خود در كارهاى عامه مردم صرف مى‏فرمود، و از آن مقدار چیزى را براى خود ذخیره نمى‏كرد.از جمله سیره آن حضرت این بود كه اهل فضل را با ادب خود ایثار مى‏فرمود، و هر كس را به مقدار فضیلتى كه در دین داشت احترام مى‏نمود، و حوائج‏شان را برطرف مى‏ساخت، چون حوائج‏شان یكسان نبود، بعضى را یك حاجت بود و بعضى را دو حاجت و بعضى را بیشتر، رسول خدا(ص)با ایشان مشغول مى‏شد و ایشان را سرگرم اصلاح نواقص‏شان مى‏كرد، و از ایشان در باره امورشان پرسش مى‏كرد، و به معارف دینیشان آشنا مى‏ساخت، و در این باره هر خبرى كه مى‏داد دنبالش مى‏فرمود : حاضرین آنرا به غائبین برسانند، و نیز مى‏فرمود: حاجت كسانى را كه به من دسترسى ندارند به من ابلاغ كنید، و بدانید كه هر كس حاجت اشخاص ناتوان و بى رابطه با سلطان را نزد سلطان برد، و آنرا برآورده كند، خداى تعالى قدم‏هایش را در روز قیامت ثابت و استوار مى‏سازد.در مجلس آن حضرت غیر اینگونه مطالب ذكر نمى‏شد، و از كسى سخنى از غیر این سنخ مطالب نمى‏پذیرفت، مردم براى درك فیض و طلب علم شرفیاب حضورش مى‏شدند و بیرون نمى‏رفتند مگر اینكه دلهاى شان سرشار از علم و معرفت بود و خود از راهنمایان و ادله راه حق شده بودند. سپس از پدرم امیر المؤمنین(ع)از برنامه و سیره آن جناب در خارج از منزل پرسیدم، فرمود : رسول خدا(ص)زبان خود را از غیر سخنان مورد لزوم باز مى‏داشت، و با مردم انس مى‏گرفت، و آنان را از خود رنجیده خاطر نمى‏كرد، بزرگ هر قومى را احترام مى‏كرد، و تولیت امور قوم را به او واگذار مى‏نمود، همیشه از مردم برحذر بود، و خود را مى‏پائید، و در عین حال بشره و خلق خود را درهم نمى‏پیچید، همواره از اصحاب خود تفقد مى‏كرد، و از مردم حال مردم را مى‏پرسید، و هر عمل نیكى را تحسین و تقویت مى‏كرد، و هر عمل زشتى را تقبیح مى‏نمود، در همه امور میانه رو بود، گاهى افراط و گاهى تفریط نمى‏كرد، از غفلت مسلمین و انحراف‏شان غافل نبود، و در باره حق، كوتاهى نمى‏كرد و از آن تجاوز نمى‏نمود، در میان اطرافیان خود كسى را برگزیده‏تر و بهتر مى‏دانست كه داراى فضیلت بیشتر و براى مسلمین خیرخواه‏تر بود، و در نزد او مقام و منزلت آن كسى بزرگ‏تر بود كه مواسات و پشتیبانیش براى مسلمین بهتر بود. سید الشهداء(ص)سپس فرمود: من از پدر بزرگوارم از وضع مجلس رسول الله(ص)پرسیدم، فرمود : هیچ نشست و برخاستى نمى‏كرد مگر با ذكر خدا، و در هیچ مجلسى جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمى‏كرد، و از صدرنشینى نهى مى‏فرمود، و در مجالس هر جا كه خالى بود مى‏نشست، و اصحاب را هم دستور مى‏داد كه چنان كنند.و در مجلس، حق همه را ادا مى‏كرد، به طورى كه احدى از همنشینانش احساس نمى‏كرد كه از دیگران در نزد او محترم‏تر است، و هر كسى كه شرفیاب حضورش مى‏شد این قدر صبر مى‏كرد تا خود او برخیزد و برود، و هر كس حاجتى از او طلب مى‏كرد برنمى‏گشت مگر اینكه یا حاجت خود را گرفته بود، یا با بیانى قانع، دلخوش شده بود، خلق نازنینش اینقدر نرم بود كه به مردم اجازه مى‏داد او را براى خود پدرى مهربان بپندارند، و همه نزد او در حق مساوى بودند، مجلسش، مجلس حلم و حیا و راستى و امانت بود و در آن صداها بلند نمى‏شد، و نوامیس و احترامات مردم هتك نمى‏گردید، و اگر احیانا از كسى لغزشى سر مى‏زد، آن جناب طورى تادیبش مى‏فرمود كه براى همیشه مراقب مى‏شد، همنشینانش همه با هم متعادل بودند، و مى‏كوشیدند كه با تقوا یكدیگر را مواصلت كنند، با یكدیگر متواضع بودند، بزرگتران را احترام نموده و به كوچكتران مهربان بودند، و صاحبان حاجت را بر خود مقدم مى‏شمردند، و غریب‏ها را حفاظت مى‏كردند. و نیز فرمود: پرسیدم سیره آن حضرت در میان همنشینانش چطور بود؟فرمود: دائما خوش‏رو و نرم‏خو بود، خشن و درشت خو و داد و فریاد كن و فحاش و عیب جو و همچنین مداح نبود، و به هر چیزى كه رغبت و میل نداشت بى میلى خود را در قیافه خود نشان نمى‏داد و لذا اشخاص از پیشنهاد آن مایوس نبودند، امیدواران را ناامید نمى‏كرد، نفس خود را از سه چیز پرهیز میداد: 1 ـ مراء و مجادله 2 ـ پر حرفى 3 ـ گفتن حرف‏هاى بدرد نخور.و نسبت به مردم نیز از سه چیز پرهیز مى‏كرد: 1 ـ هرگز احدى را مذمت و سرزنش نمى‏كرد 2 ـ هرگز لغزش و عیب‏هایشان را جستجو نمى‏نمود 3 ـ هیچ وقت حرف نمى‏زد مگر در جائى كه امید ثواب در آن مى‏داشت. و وقتى تكلم مى‏فرمود همنشینانش سرها را به زیر مى‏انداختند گوئى مرگ بر سر آنها سایه افكنده است، و وقتى ساكت مى‏شد، آنها تكلم مى‏كردند، و در حضور او نزاع و مشاجره نمى‏كردند، و اگر كسى تكلم مى‏كرد دیگران سكوت مى‏كردند تا كلامش پایان پذیرد، و تكلم‏شان در حضور آن جناب به نوبت بود، اگر همنشینانش از چیزى به خنده مى‏افتادند، آن جناب نیز مى‏خندید و اگر از چیزى تعجب مى‏كردند او نیز تعجب مى‏كرد، و اگر ناشناسى از آن حضرت چیزى مى‏خواست و در درخواستش اسائه ادب و جفائى مى‏كرد، آن جناب تحمل مى‏نمود، به حدى كه اصحابش در صدد رفع مزاحمت او برمیامدند و آن حضرت مى‏فرمود: همیشه صاحبان حاجت را معاونت و یارى كنید، و هرگز ثناى كسى را نمى‏پذیرفت مگر اینكه به وى احسانى كرده باشد، و كلام احدى را قطع نمى‏كرد مگر اینكه مى‏دید كه از حد مشروع تجاوز مى‏كند كه در این صورت یا به نهى و بازداریش از تجاوز یا به برخاستن از مجلس كلامش را قطع مى‏كرد. سید الشهداء(ع)مى‏فرماید: سپس از سكوت آن حضرت پرسیدم، فرمود: سكوت رسول خدا(ص)چهار جور بود: 1 ـ حلم 2 ـ حذر 3 ـ تقدیر 4 ـ تفكر.سكوتش از حلم و صبر این بود كه هیچ چیز آن حضرت را به خشم در نمى‏آورد و از جاى نمى‏كند، و سكوتش از حذر در چهار مورد بود: 1 ـ در جائى كه مى‏خواست وجهه نیكو و پسندیده كار را پیدا كند تا مردم نیز در آن كار به وى اقتدا نمایند. 2 ـ در جائى كه حرف زدن قبیح بود و مى‏خواست بطرف یاد دهد تا او نیز از آن خوددارى كند . 3 ـ در جائى كه مى‏خواست در باره صلاح امتش مطالعه و فكر كند. 4 ـ در مواردى كه مى‏خواست دست به كارى زند كه خیر دنیا و آخرتش در آن بود. و سكوتش از تقدیر این بود كه مى‏خواست همه مردم را به یك چشم دیده و به گفتار همه به یك نحو استماع فرماید، و اما سكوتش در تفكر عبارت بود از تفكر در اینكه چه چیزى باقى است و چه چیزى فانى. (1) مؤلف: این روایت را صاحب كتاب مكارم الاخلاق از كتاب محمد بن اسحاق بن ابراهیم طالقانى به طریقى كه او به حسنین(ع)دارد نقل كرده (2) ، مرحوم مجلسى هم در بحار الانوار فرموده (3) ، كه این روایت از اخبار مشهور است، عامه هم آنرا در بیشتر كتاب‏هاى خود نقل كرده‏اند، سپس مؤلف اضافه مى‏كند كه بر طبق مفاد این روایت و یا بعضى از مضامین آن، روایات بسیارى از صحابه رسول خدا(ص)نقل شده است. شرح و تفسیر كلمات و جملات روایت مشهورى كه در باره اوصاف جسمى و احوال روحى پیامبر اكرم(ص)نقل شده است كلمه"مربوع"بمعناى كسى است كه اندامى متوسط داشته باشد، نه كوتاه قد و نه بلند بالا، و كلمه"مشذب"بمعناى بلندقامتى است كه در عین حال لاغر اندام باشد و گوشتى بر بدن نداشته باشد و كلمه"رجل"در جمله"رجل الشعر"بر وزن خلق، صفتى است مشتق از ماده"فعل یفعل"وقتى مى‏گویند فلانى"رجل الشعر"است معنایش این است كه موى سر و روى او نه بطور كامل مستقیم و افتاده است و نه بطور كامل مجعد و فرفرى است بلكه بین این دو حالت است. و كلمه"ازهر اللون"باین معنا است كه آنجناب رنگ چهره مباركش براق و صاف بود و كلمه"أزج "وقتى در مورد ابروان استعمال مى‏شود بمعناى باریك و طولانى بودن آنست و اینكه در روایت آمده: "سوابغ فى غیر قرن"معنایش اینست كه ابروان آنجناب متصل بیكدیگر نبود و از یكدیگر فاصله داشت و كلمه"اشم"بمعناى كسى است كه بینى او داراى شمم باشد، یعنى قصبه بینیش برآمدگى داشته باشد، و منظور راوى این بوده كه بین دو ابرویش نورى تلألوء مى‏كرد كه اگر كسى خوب دقت نمى‏كرد بنظرش مى‏رسید بلندى و ارتفاعى است كه بر بینى آنجناب است و"كث اللحیه "كسى را مى‏گویند كه محاسنش پر پشت و بلند نباشد و "سهل الخد"بكسى گویند كه گونه‏اى صاف و كشیده داشته باشد و در آن گوشت زیادى نباشد و"ضلیع الفم"بكسى گویند كه دهانى فراخ داشته باشد و این در مردان از محاسن شمرده مى‏شود و"مفلج"از ماده"فلجه"(با دو فتحه)بكسى اطلاق مى‏شود كه فاصله ما بین دو قدمش یا بین دو دستش و یا بین دندانهایش زیاد باشد و"اشنب"به كسى گفته مى‏شود كه دندانهایش سفید باشد. و"مشربة"بمعناى موئى است كه از وسط سینه تا روى شكم انسان مى‏روید و كلمه "دمیة" ـ بضم دال ـ بمعناى آهو است و"منكب"محل اتصال استخوان شانه و بازو است و "كرادیس"جمع"كردوس "است كه بمعناى مفصل و محل اتصال دو استخوان است و در جمله"انور المتجرد"گویا كلمه"متجرد "اسم فاعل از تجرد باشد كه بمعناى عریان بودن از لباس و امثال آنست و منظور از این جمله این است كه آنجناب وقتى برهنه میشده خلقت و ظاهر بدن مباركش زیبا بود و كلمه"لبه" ـ بضمه لام و تشدید باء ـ آن نقطه‏اى است از سینه كه قلاده در آنجا قرار مى‏گیرد و كلمه "سره"بمعناى ناف است و كلمه"زند"محل اتصال قلمه دست به كف دست است(آنجا كه نبض مى‏زند)و كلمه"رحب الراحة"بمعناى كسى است كه كف دستش وسیع باشد و كلمه"شتن"(با دو فتحه)بمعناى درشتى كف دستها و ساختمان پاها است و كلمه"سبط القصب"در وصف كسى استعمال مى‏شود كه استخوانهاى بدنش مستقیم و بدون كجى و برآمدى باشد و جمله"خمصان الاخمصین"در وصف كسى مى‏آید كه كف پایش تخت نباشد و هنگام ایستادن همه آن به زمین نچسبد چون"اخمص"آن محلى است از كف پا كه بزمین نمى‏چسبد و"خمصان"بمعناى لاغر بودن باطن پا است، در نتیجه "خمصان الاخمصین "این معنا را افاده مى‏كند كه وسط كف پاى آنجناب با دو طرف آن یعنى طرف انگشتان و طرف پاشنه تفاوت بسیار داشت و از آن دو طرف بلندتر بود و كلمه "فسحة"بمعناى وسعت است و"قلع "بمعناى راه رفتن بقوت است و"تكفوء"در راه رفتن بمعناى راه رفتن با تمایل است(مثل كسیكه از كوه پائین مى‏آید)و"ذریع المشیة"بكسى گفته مى‏شود كه بسرعت راه برود، و كلمه"صب"بمعناى سرازیرى راه و یا زمین سرازیر است و"خافض الطرف"را جمله بعد كه مى‏گوید: "نظره الى الارض "معنا كرده، یعنى آنجناب همواره نگاهش بطرف زمین بوده و كلمه"اشداق"جمع"شدق" ـ بكسره شین ـ است كه بمعناى زاویه دهان از طرف داخل است.و یا به عبارتى باطن گونه‏هاى است، و اینكه در روایت آمده سخن را با"اشداق"خود آغاز و با"أشداق"خود ختم مى‏كرد كنایه است از فصاحت، وقتى گفته مى‏شود فلانى تشدق كرد معنایش این است كه شدق خود را بمنظور فصیح سخن گفتن پیچاند و كلمه"دمث"از ماده"دماثة"است كه جمله بعد آنرا تفسیر نموده."لیس بالجافى و لا بالمهین"یعنى سخن گفتنش ملایم و خالى از خشونت و نرمى بیش از اندازه بود كلمه"ذواق"بمعناى هر طعام چشیدنى است و كلمه"انشاح"از ماده"نشوح" است و"انشاح"یعنى اعراض كرد و منظور از جمله"یفتر عن مثل حب الغمام"این است كه خنده‏اش بسیار شیرین و نمكین بود، لبها اندكى باز مى‏شد و دندانهائى چون تگرگ را نمودار مى‏ساخت و منظور از جمله"فیرد ذلك بالخاصة على العامة"معنایش این است كه در آن یك سوم وقتى كه در خانه بخودش اختصاص مى‏داد نیز بكلى از مردم منقطع نمى‏شد بلكه بوسیله خواص با عامه مردم مرتبط مى‏شد، مسائل آنانرا پاسخ مى‏داد و حوائج‏شان را برمى‏آورد و هیچ چیز از آن یك سوم وقت را كه مخصوص خودش بود از مردم دریغ نمى‏كرد. و كلمه"رواد"جمع"رائد"است و رائد بمعناى آن كسى است كه پیشاپیش كاروان مى‏رود تا براى كاروانیان منزل و براى حیوانات آنان چراگاهى پیدا كند و كارهائى دیگر از این قبیل انجام دهد.و منظور از جمله"لا یوطن الا ما كنت و ینهى عن ایطانها"این است كه رسول خدا(ص)جاى معینى از مجلس را بخود اختصاص نمى‏داد و چنین نبود كه اهل مجلس آن نقطه را خاص آنحضرت بدانند و كسى در آنجا ننشیند، زیرا مى‏ترسید عنوان بالانشینى و تقدم پیدا كند، و دیگرانرا نیز از چنین عملى نهى مى‏كرد.و جمله"اذا انتهى الى قوم..."بمنزله تفسیر آن جمله است، و معناى جمله"لا تؤبن فیه الحرم"اینست كه در حضور آنجناب كسى جرات نمى‏كرد از ناموس مردم به بدى یاد كند و این فعل از ماده"ابنة"ـ بضم همزه ـ گرفته شده كه بمعناى عیب است و كلمه"حرم" ـ بضمه حاء و فتحه راء ـ جمع "حرمة"است.و كلمه"تثنى"در جمله: "لا تثنى فلتاته "از"تثنیه"گرفته شده كه بمعناى تكرار كردن است و كلمه"فلتات"جمع"فلتة"است كه بمعناى لغزش است و معناى جمله این است كه اگر احیانا در مجلس آنجناب از احدى از جلساء لغزشى سر مى‏زند حضرت به همه مى‏فهماند كه این عمل لغزش و خطا است و دیگر از كسى تكرار نشود و كلمه" بشر"ـ بكسره باء و سكون شین ـ بمعناى بشاش بودن چهره است و كلمه"صخاب"در باره كسى استعمال مى‏شود كه فریادى گوش خراش داشته باشد.

منبع : http://www.farsnews.com






طبقه بندی: ائمه اطهار علیهم السلام،  عکس،  مذهبی، 
ارسال توسط سیّد سجّاد طباطبایی
آرشیو مطالب
ایسنگاه صلواتی
چقدر حاضری برای امام زمان(عج)صلوات بفرستی؟









ایستگاه صلواتی ما

صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

بازدید های جهانی وبلاگ ما

مترجم سایت

translator of site